تبلیغات
جستار ناهید

جستار ناهید
هم افزایی 
قالب وبلاگ
با علامت ایست پلیس متوقف شدم .
- معاینه فنی ؟ مگه نمیدونی باید  به شیشه بچسبونی ؟
-نه نمی دونستم . قانونه !
همین حاضر جواب کافی بود که نیم ساعتی را در خدمت جناب پلیس باشم ....بعد به این فکر کردم کاشکی یک روز یکی پیداش بشه و از من گواهینامه فنی زندگی را بخواد .
 بپرسه :
- دلت را بردی کارواش ؟
- مغزت را آچار کشی کردی ؟
- چراغهای رابطه را تست کردی نسوخته باشه ؟
- لاستیک مالی ات تنظیمه ؟
-برف پاکن های صبوریت چی ؟ کار میکنه ؟ هواشناسی خبر از بادو بوران داده !
- نا امیدی ها را لکه گیری کردی ؟
- باک بنزین سوراخ نباشه یا فیلتر محبتت آلوده که عشق را بهینه نسوزونه !
اخرش هم یک برچسب بهم بده بچسبونم به پیشانی ام .
شما جایی سراغ دارید ؟


[ 1393/10/13 ] [ 12:01 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
این ذهن چه بازی هایی که با ادم نمی کند . یک لحظه که غافل شوی دنیارا برایت دگرگون می کند . آنقدر سنگینی بر دوشهایت قرار می دهدکه احساس میکنی به اندازه کل تاریخ بشر زندگی کرده ای و بار تحمل میکنی ....
دیروز از کنار مردی گذشتم که با عصبانیت فریاد می ز د : بی همه چیز  ....
نگاهم را برگرداندم به طرف چهاراه  چشمم به کودکان کار بی چیز افتاد ............
خواستم به اسمان نگاه کنم بیلبورد توجه ام را جلب کرد ..................
یادت به خیر چیز ......
خدا نگهدارت .....


[ 1393/10/10 ] [ 13:24 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
یلدا یعنی قدر لحظه ها را بفهم .
یلدا یعنی گاهی یک لحظه آنقدر شیرینه
انقدر تاثیرگذار
که باید تا آخر عمرت براش جشن بگیری ،
مراقبش باشی تو پیچ و خم زندگی گمش نکنی ،
کسی نیاد ان لحظه را ازت بدزده ،
یلدا یعنی سعی کنی برای دیگران لحظه به یاد ماندی بسازی
یلدا یعنی بمانیم برای هم تا ابد
تا وقتی خورشید هست
تا وقتی من هستم
تا وقتی خاطره هست
یلداتون خجسته

[ 1393/09/30 ] [ 18:23 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
فکر کنم یکی از ضرورت های وجود رسانه این باشد که رادیو وتلویزیون ملی یک کشور در  جهت حفظ منافع ملت فارغ از این که کجای این دنیا زندگی می کنند، تلاش کند.دیروز در جریان گروگان گیری در سیدنی استرالیا ،که توسط فردی متوهم وآشفته حال(به وقول رسانه های خارجی ایرانی تبار )صورت گرفت ،شاهد بودیم که هیچ خبر جدی از رسانه ملی در این خصوص  انعکاس  داده نشد .
در حالی که مثل همیشه ایرانی ها در شبکه های مجازی در حرکتی خود جوش شروع به محکوم کردن جنایت کردند تا حساب خود را از هر تندروی که جان و حق انسان ها را پایمال کند جدا کنند . طبیعی است که در این شرایط انتظار می رود تا صدا و سیما کمی به فکر اطلاع رسانی دقیق حادثه به مردم داخل ایران باشد و از طرف دیگر با  استفاده از ابزارهای اطلاع رسانی ، نگاه جامعه جهانی را تحت تاثیر قرار دهد . این همه بی تفاوتی در برابر مهاجرانی که در خارج از کشور نگران داوری ملتهای دیگر در خصوص فرهنگ ایرانی هستند دلالت بر چه جیز دارد ؟ آیا حتما باید یک خبر همانند فوت مرحوم پاشایی برد تبلیغاتی داشته باشد که بر روی موجش سوار شوند  و گزارش لحظه به لحظه به مردم بدهند ؟
 به قول حافظ عزیز :
 

غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد


[ 1393/09/25 ] [ 17:39 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
یک روزهایی در زندگی هست که  من اسمشان را می گذارم روزهای
                                                                                                             " صفر زدگی ".


در ریاضیات عدد صفر عدد عجیبی است . اگر با عددی جمع شود یا از ان کم شود ،تاثیری بر ان عدد نمی گذارد . اگر همین صفر در مواجهه با عددی در آن ضرب شودو  یا بر آن تقسیم شود ، عدد را در خود می بلعد . من این دومی را " صفر زدگی " می نامم .
آدم یا اندیشه هایی که به یکباره برتو فرود می ایند وتو را به تمامی در خود هضم می کنند . ضربت می کنند در صفر. به خودت که بیایی می بینی در انبوهی از افکار عجیب و غریب درگیرت کرده اند و فکر میکنی دانسته شده ای به همه دانش های عالم . حس چند برابر شدن و بزرگی و نخوت و اینکه آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری ! بادت می کنند در حد تیم ملی ...در حالیکه در واقع هیچ شدی این همه فقط بازیچه ای بوده برای مشغول کردنت ، شاید خوراکی برای ذهنی گرسنه !

گاهی ترا تقسیم می کنند به دسته های صفر تایی . آنقدر تو را می شکنند به انواع ترفند ها ، آنقدر باورهایت ، داشته هایت ، ارزوهایت و ارزشهایت را زیر بار نقد می گیرند که بودنت تقسیم می شود به هزاران دسته . که هیچ کدام دلالت بر تو ندارد . افرازهایی که جمعشان" تو"  نمی شوی . بعد که به خودت می ایی باید تکه پاره هایت را از این طرف آن طرف جمع کنی !درست مانند حمله مغول ها .

خدایا از شر صفر زدگی به تو پناه می برم !







[ 1393/09/18 ] [ 11:10 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
سالهاست که در قامت یک اقتصاد خوانده  بر سر مزار اشتغال مرثیه سرایی می کنم . در کشوری که هنوز اشتغال متولی ندارد و مدرک از در و دیوارش می ریزد ،گهگاهی نغمه های کار افرینانه ان هم از تریبون های رسمی دورنمایی بهشت گونه را ایجاد می کند . رویای من جامعه ای است که در ان کسی به انتظار کسی ننشسته تا لقمه ای در سفره اش بگذارد و شغلی برایش دست و پا کند و فردا روزی وام دار این کرامت باشد تا  حد معامله حقوق انسانی .
چه خوب که رسانه ملی این بار فرای رویه هایش دست به کار تهیه سریالی شد که در آن درد واقعی این نسل را به نظاره بنشیند و درمانی برای آن بیابد حتی اگر مرهمی ناچیز باشد یعنی " کار آفرینی ".
در این سریال با مهندسی آشنا می شویم که از شکست نمی ترسد .اراده باور است . مثبت اندیش است و معنای رقابت را خوب می فهمد و می داند که لازمه رقابت رعایت قواعد اخلاقی است . کسی که فرصتها را خوب می شناسد و از بد اخلاقی و کم بینی های رایج فراتر رفته است . در کنار او زنانی هستند به نهایت باور پذیر . زنانی که نه قوه انچنانی دارند تا از شهود وغیب برای حل مسایل استفاده کنند و نه قدیسانی هستند در قالب انسان زمینی . تنها عاشقند .عاشق زندگی و انسان .
در این آشفته بازاری که  عطش مصرف گرایی در کنار کابوس "یکشبه ره صد ساله رفتن ها " همچون موریانه ای  چارچوب نظام باورهای ایرانی-اسلامی  ما را از درون تهی کرده بایستی دست مریزاد به دست اندر کاران این سریال گفت . باشد که قدمی باشد برای ترویج فرهنگ کار آفرینی .

به هر بهانه ای یادی از مرحوم صنعتی زاده وبانویش  می کنم که عاشقانه ایران را دوست داشتند و الگویی شدند برای کسانی که  به این جمله اقای هرمز انصاری باور دارندکه :
 "فاقد نیستیم، واقف نیستیم "

[ 1393/09/12 ] [ 16:37 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]

[ 1393/08/7 ] [ 01:04 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
به پستوی یادها می روم  و سعی می کنم تا از انباری ام ، توشه ای برای این ذهن گرسنه  پیدا کنم . یاد درس شیمی می افتم و حس خوبی که نسبت به قلیا داشتم در قبال ترس و تنفر از  اسید .
بیشتر اوقات چرایی احساس را در گذشته باید جست . یعنی اتفاقی در گذشته باعث ایجاد حسی در حال می شود .  ولی من هرچه در گذشته جست و جو کردم اثری از چرایی این حس تنفر به اسید نیافتم. برعکس انگار نوعی پیش بینی ار آینده مرا درگیر این حس کرده بود . این بار من علت نفرتم را در آینده یافتم .
شاید آن روزها ناخود آگاه حس کرده بودم که روزی فرا خواهد رسید تا این ماده با PH  زیر هفت بشود آوار  و فرو ریزد بر سر جامعه زنان . من درک کرده بود م آینده ای را  که در آن متولی معنا ندارد و هر کس به هر بهانه ای می تواند حکم صادر کند و دیگرانی هستند که گوش به فرمان به بهانه ای خشونت پنهان خود را به هر چه زیبایی است آشکار کنند .
 من درک کرده بودم آینده ای را که در آن همه چیز حتی دفاع از حق قربانی اسید پاشی بشود تسویه حساب جناحی .درک کرد بودم  ترس زنانه نصف جهان را !
 من درک کرده بودم که زیر هفت زندگی کردن بسیار سخت تر از زیر هشت ماندن است .
مسیحای عزیز برای عامل اسید پاشی دعا کرد از این رو که نفهمیده بود که  هر مخلوقی جلوه ای است از خالقش و بر صورت خدا اسید پاشیده است .
 من نیز به این بهانه دعا می کنم برای صاحبان بلند گو ها که نمیدانند هر حرفی مخاطبی دارد وبهانه است برای کسانی که دوست ندارند ایران را امن ببینند انگونه که هست .
"انسان باشیم "

[ 1393/08/4 ] [ 13:38 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
جای تعجبی ندارد نسلی که با سریال ایینه عبرت و اوشین بزرگ شده الان در استانه میانسالی یک ساعت و اندی خیره به پرده سینما بنشیند و از ته دل خنده ای سردهد تماشایی ! به یاد سالهای  1359 تا 1363.

«می‌رم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته …
موش موشک من می‌خوره غصه که نمی‌تونه بره مدرسه …
آهای مدرسه آهای مدرسه … توی کتاباش پر از قصه …
می‌رم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته…»

یکی از طرفداران پروپاقرص خانم برومند هستم که از همه کارهایش لذت وصف ناپذیری می برم .اما حکایت مدرسه موشهای 2 چیز دیگری بود . پیامی برای ما بزرگتها که دیگر حال و هوای تغییر وتحول را در سر نداریم . خودمان را با گردهمایی ها و نوستالزی ها سرگرم کردیم . محافظه کار و ترسو شده ایم و دل در گرو مختصر ها و حداقل ها دادهایم  .دیگر رویا نداریم و ارمان را هم به بهایی ناچیز فروختیم .

 نسل جدید دستمان را بگیرید .دل به شما بستیم . شور جوانی را دوباره در ما زنده کنید .


 همراه شو عزیز ............


[ 1393/07/7 ] [ 15:30 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
بچه که بودم مادر بزرگم اصرار داشت که در به  زبان آوردن آرزوهایم دقت کنم . شادروان می گفت :

" مرغ آمین همیشه در راه است و هر ادمی در زندگی تنها چند بار فرصت دارد که سر راه او قرار بگیرد و بعد می رود حاجی حاجی مکه . همیشه آرزوهای قشنگی را که از همه مهم تر است در قلبت نگه دار . آنهایی که از همه نیک تر و دوست داشتنی تر است . "

امروز در آستانه میانسالی به رویاهایم فکر می کنم . آجر آجر روی هم گذاشتم تا ساختمانش کامل شود . حالا که نگاه می کنم می بینم انگار مرغ آمین هیچ وقت گذرش به من نیافتاده است .

من برای هر آجر این بنا بهایش را پرداختم . گاهی گران ،گاهی ارزان ،  ولی هیچ کدام را هدیه نگرفتم و دزدی هم  نبوده و یا آجر دور ریخته شده از ساختمان همسایه .

 گاهی که دیگران را می بینم که به تحسین این سازه مشغول هسند شگفت زده می شوم . چرا باید  نمود  رویاهایم برای انها تحسین برانگیز باشد.
نکند من سالها درگیر ساختن رویاهای دیگران بودم . دیگرانی از جنس پدر ، مادر ، برادر ، دوست ، معلم ، همسایه و عشق...............

آه عشق !
آیا من هیچ گاه در زندگی رویای عاشقانه ساخته ام ؟
  آرزو می کنم این بار ....

یاد اندرز مادربزگم می افتم و سکوت می کنم !

شاید مرغ آمین همین نزدیکی ها باشد .


[ 1393/06/24 ] [ 15:55 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
دوست عزیزی که خودش را برگ سبز معرفی کرده بود از طریق ایمیل این متن را به پاسداشت  پست" گیجی ناشی از فهم" مسیر عاشقی 4 برایم فرستاد . منبعش را نمیدانم ولی به احترامش در وبلاگ قرار دادم .

 یادمان باشد
وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیک در برابرش مسئولیم
در برابر اشکهایش ....
شکستن غرورش .....
لحظه های شکستش در تنهایی .....
و لحظه های بیقراریش .....
و اگر یادمان برود ....
در جایی دیگر ...
سرنوشت به یادمان می آوررد ....!



[ 1393/06/16 ] [ 15:11 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
"من " لگام گسیخته یا "فردیت" تحققق نیافته

این جنگ بین باورهای قدیمی و باور جدید چرا به اتمام نمی رسد ؟  وقتی خودت را به باد انتقاد می گیری و تلاش میکنی باورهای جدید را برپا کنی اما هرچه می کنی باورهای قدیمی تکان نمی خورد و انگار در همه اعماق وجودت ریشه دوانیده است، بدجوری فرسوده می شوی.
هر روز به شکلی و به بهانه ای رخ می نماید .با آن خنده کریه که دل از تو می برد . دشمن خانگی که دوستش میداری . سالهاست که با تو مانوس است .هرچه خواسته کرده و ترا به هر طرفی که اراده کرده کشانیده است .  تو از پرده برون امدی با سلاح باورهای جدید اما انگار جنگ نابرابری است .
امروز تصمیمی گرفتم نامی برایش انتخاب کنم . تا بودنش را رسمیت بدهم چرا که تا بودی نباشد نابودی معنا نمی یابد .
من!
 من وحشی !
من بی مرام!
من دیوانه !
......
......
......

 من لگام گسیخته !
رهایم کن .
بگذار فردیت ام تحقق یابد .
خود کشی فرجامی برای کسی و آغازی برای دیگری است .


[ 1393/06/12 ] [ 16:19 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]

فقط وقتی می توانی بفهمی که چرا این قدر حالت بد است که برای احساست نامی پیدا کرده باشی .  نام این احساس را من گیجی گذاشتم ."گیجی ناشی از فهم "

همیشه فهم چراغی بود که باعث روشن شدن زوایای پنهان یک موضوع می شد ولی این بار فهم یک واقعیت باعث شد تا گیج شوم .اما چگونه است که فهم گیجی به همراه می آورد ؟

وقتی می گویی من مطلب دیگری یا واقعیتی را فهم کردم یعنی آن را ازآن خود کردی . فهم به معنای تکرار مطلب فرد مقابل یا تعریف مجدد یک رخداد نیست .فهم به شدت به فردیت فهم کننده وابسته است .

وقتی شما چیزی را  فهم می کنید مولفه ای را به نظام باورهایتان وارد می کنید. بعد این باور جدید یا دریافت جدید می تواند در تقابل با باورهای قبلی قرار بگیرد که در این صورت دچار گیجی می شوید تا وقتی که یکی از باورهای متضاد دور ریخته شود، یا باورها به نوعی در کنار هم تعدیل و سازگار شوند ویا بپذیری که این دو باور متضاد به جانت بنشیند  .

اما حتی اگر این دریافت جدید با باورهای قبل سازگار باشد هم دچار گیجی می شوید چون الویت بندی باورها را برهم می زند .البته که جنس گیجی این دو با هم فرق می کند .اولی به مراتب عمیق تر و عبور از ان سخت تر است و دومی راحت تر .

  درهمه این احوالات مجبوری خودت را نقد کنی . خود انتقادی از همین جا آغاز می شود .در واقع همزمانی فهم و خود انتقادی است که در انتها ترکیب باورهای ادم را به هم می زند . پس تا خود انتقادی نکنی نمی توانی ادعا کنی چیزی را فهم کرده ای .

خودانتقادی هم با خود زنی فرق می کند . خود انتقادی یعنی درک اینکه تو ادمی هستی با یکسری باورها وحالاخودت را در معرض فهم واقعیت جدید قرار داده ای  اما خود زنی و ازار دادن خود یعنی صلب پنداشتن اندیشه ، یعنی این که ادم را فاقد شعور و احساس فرض کردن یعنی ماشین دیدن آدم .

وقتی شازده کوچولو می گوید تو در مقابل اهلی کردن ادمها مسوولی یعنی همین . یعنی باید بدانی که کلام وتوصیه تو فهم جدیدی در دیگری ایجاد می کند و نظام باورهایش را برهم می زند و اگر شانس بیاوری وطرف اهل خود زنی نباشد وخود انتقاد باشد حداقل تا مدتی دچار گیجی می شود تا نظام باورهایش دوباره ساماندهی شود . در غیر این صورت چراغ های رابطه روشن نمی ماند .

امروز به فهم جدیدی از ایه الم نشرح لک صدرک رسیدم . یعنی تو مسوولی پس سینه ات را فراخ کن ..هم مسوول خودت وهم مسوول دیگری


[ 1393/06/5 ] [ 08:36 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
چقدر دلم برای نوشتن در وبلاگ تنگ شده بود . از مهر ماه نود که اولین پست را اینجا گذاشتم تا حالا چیز زیادی نمی گذرد و من هیچ وقت این قدر نسبت به این مکان بی مهر نبودم .
عاشقی چه بلاهایی که سر آدم نمی آورد . آلزایمر یکی از تبعاتش است . رمز و پسورد وبلاگ جای خود وهویت وارزشها و باور هایت را هم فراموش میکنی . حال خودت را نمی فهمی .
زهی عشق زهی عشق چه ما راست خدایا
خلاصه امروز بیچاره شدم ا اطلاعات این وبلاگ و یکی دیگه که امانت بود دستم را پیدا کردم .امانت را دست صاحبش سپردم و خودم هم عاشقانه به اینجا مدم .تا دوباره بنویسم .
باقی بقایتان .



[ 1393/06/3 ] [ 16:50 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
امروز برحسب اتفاق در مثنوی و دفتر دوم بیت 2426 به ابیاتی برخورد کردم که توجه ام را جلب کرد .در این ابیات مولانا با استادی تلاش میکند که مراتب علم را به تصویر کشد . اما نکته ای که برای من بسیار جالب بود واژه "خرد" بود که پیشتر از این در شاهنامه فردوسی بارها شنیده بودم و انتظار نداشتم در مسیر عاشقی هم به کار آید .
علم تقلیدی و تعلیمی است آن     کز نفور مستمع دارد فغان
علم گفتاری است ان بی جان بود          عاشق روی خریداران بود
بسیار بیت مهمی بود .تعداد مخاطبین زمانی است که قرار باشد علم وارداتی که از بیرون بر ما اعراض شده را به دیگری ارایه کنیم . یاد ایام عید افتادم ورفتاری که به نوعی در تعلیم علم هم انعکاس می یابد.وقتی مبلمان را عوض می کنیم یا دکوراسیون را عشق دیده شدن ان توسط دیگران هیجان زیادی برای ما دارد برای همین سعی میکنیم حتی الامکان مهمانان زیادی به منزل ما بیایند .
در علم تعلیمی انگار که ما امانتداری هستیم وانتشار این علم وظیفه ماست .نوعی تولید انبوه در علم به شیوه ای که دانشگاههای ما انجام می دهند و تعداد دانشجویان بسیار مهم است .برای همین است که شاید عشقی منتقل نمی شود  و بعد از فارغ التحصیلی احساس ضرر و زیان می کنند بابت عمر تلف شده.
وین خریداران مفلس را بهل           چه خریداری کنند یک مشت گل
چند خط بعد از موشی مثال می اورد که در تاریکی خانه کرده است و در همان جا مشغول  است .
چونک سوی دشت ونورش ره نبود      هم در آن ظلمات جهدی می نمود
یاد دروان تدریس ام در دانشگاه افتادم . عالم بدون عمل غلطیده در دامن نظریه های وارداتی که هیچ وقت در این کشور ریشه نزد . تنوع و رنگ به رنگ شدن واژه هاکه ما به ازایی در جامعه برایش یافت نمی شد .    بعد یک مدت به قول صادق هدایت حس میکنی تو یک تکه جا داری درجامیزنی .اما بعد مولانایک در جدید را باز میکنه  چیزی که فردوسی بی مقدمه همه جا به ان اشاره میکنه  :
گر خدا پرًش دهد پرً خرد          برهد از موشی و چون مرغان پرد
    ور نجوید پر بماند زیر خاک            ناامید از رفتن راه سماک   
حالا پرسش دوم مطرح می شود . ویزگی خرد از دید مولانا چیست ؟ آیا با انچه فردوسی به ان قایل است متفاوت است ؟  اما انچه مسلم است هر دو این بزرگواران رستگاری را سرنوشت محتوم خرد ورزی می دانند .           

[ 1393/04/27 ] [ 15:46 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

ناهید از خدایان باستانی و و نمادی از رسایی و کمال زن، فریادرَس و پشتیبان زنان است.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
href="http://www.k2cod.com">وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ
Free Page Rank Tool