تبلیغات
جستار ناهید

جستار ناهید
هم افزایی 
قالب وبلاگ

انسان ها چون سنگ چخماقنند،آنگاه که دور از همند جهان رابطه، سردستان تاریکی بیش  نخواهد بود و در برخورد باهم ، نیز گاه آتش می افروزند.

 بی برخورد آتش انگیزانه، چخماق ها ،دیگر چخماق نیستند ،سنگی هستند مثل دیگر سنگ ها، اما خوشا برخوردی که   کاشانه ای را روشن می کند نه خرمنی را به تلی از خاکستر.

دکتر خاکی (باقی بقایشان)


[ 1394/05/27 ] [ 17:11 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
چند وقتی است که به واسطه کتاب جنابقاسم کاکایی در اندیشه های ابن عربی ، اکهارت و نظریه وحدت وجودشان غوطه ور شده ام . انگار تعمدی دارم که این کتاب را مزمزه کنم . از نظر ابن عربی ، ان قوه ای که ورای عقل است همان قوه خیال است .کارش دیدن وشنیدن ، لمس کردن واستشمام آن چیزی است که در عالم حس فیزیکی با حواس پنج گانه قابل درک نیست و عقل هم نمی تواند به فهم آن نایل شود .
خیال همان فضایی است که از ضدین عقل خبری نیست . در واقع فضایی که جمع ضدین در ان محال نیست . با عقل تنها می توان گفت خدا واحد است اما با خیال می توان دریافت این واحد چگونه در کثرت هم معنا دارد .
شان خیال این است که چیزی را که تجسد ندارد تجسد ببخشد .قوه ای که چیزی را که از نظر عقلی محال است انچنان محسوس می کند که آن را با چشم ببینی . خیال واسط وبرزخ بین دو حقیقت است و خصوصیت آن دو را در خود جمع می کند .
" هر دو امری که مجاور یکدیگر قرار می گیرند محتاج برزخی هستند که عین هریک از ان دو نباشد و در عین حال ، قوه هر کدام را داشته باشد ".ما بین دوسط طیف هستیم یکسو وجود مطلق و سوی دیگر عدم .هستی ونیستی . خیال جایی است بین این دو ...
به نظر من عاشق چاره ای ندارد تا به خیال باور داشته باشد .به برزخی بین هستی ونیستی معشوق . برای همین در این فضا پای استدلالیان چوبین است .اصلا بهانه ای برای استدلال نیست تناقضی نیست ..همه چیز در جای خودش است .....عشق بی باورمندی به خیال راهی به جز عدم ندارد .این اغاز تعریفی از نهیلیسم یا پوچ انگاری
ما را به جز خیالت  فکری دگر نباشد
بر هیچ کس خیالی زین خوبتر نباشد


[ 1394/05/19 ] [ 13:20 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
دیشب دومین اجرای "هامون بازها "  اثر اقای رحمانیان بود . شوق دیدن دوباره حمید هامون انقدر زیاد بود که یادم رفت پرینت بلیط را با خودم ببرم . خوشبختانه به لطف سیستم های هوشمند و البته درایت تیوالی ها توانستم مشخصات بلیط را بازیابی کنم و وارد سالن شوم .به محض ورود انگار پرتاپ شدم به سال 1369سال اکران هامون فیلمی که بیش از بیست بار دیدم.
 هامون همه آن چیزهایی بود که بعدا تلخی وگزندگی اش را با تمام وجود لمس کردم . همه شرایط اضطراری که برای عبور از دوگانه های زندگی  از سر گذاراندم .م
"عقل و عشق ، عشق و ایمان ، ایمان و زمان ، زمان و نوستالژی ، نوستالژی و خود ، خود ودیگری "
هامون من و هم نسل هام را که ان سالها تازه دانشجو شده بودیم را وارد گود کرد . گودی که هر روز بیشتر و بیشتر در ان فرو رفتیم . هامون بسیار زودتر از آن که باید ما را به دنیای فلسفه وصل کرد . هامون زودتر از ان که باید به ما یاد داد که باید به دل شکسته عادت کنی . به برباد رفتن ارمان ها و رویا ها . انگار تو ذهن ما کرد که تو تلاشت را بکن اما امیدی به بهبود نداشته باش . بعد از دیدن هامون انگار سرگشتگی های ما هم تئوریزه شد .
بعضی ها توانستند خودشان را از مهلکه هامون نجات بدهند اما بعضی ها مثل من هنوز سرگشته اند و دلشان می طپد برای

یه این وری ! یه آن وری !
دیشب برای اولین بار تاتری را تنها دیدم بی همراهی کسی ..... هامون را باید تنها زندگی کرد .
...
پینوشت : اگر حوصله داشتید تبار شناسی هامون را بخوانید .http://www.nilgoon.org/articles/Davood_on_Hamoon.html



[ 1394/05/1 ] [ 10:23 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
برای س .گ :
در گذشته مردم بر این باور بودند که با تولد هر کودکی، روح‌های پاک و پلیدی او را احاطه خواهند کرد که می‌توانند مسیر زندگی این کودک را تحت تاثیر خود قرار دهند و از آنجا که مردم در گذشته معتقد بودند هرگونه تغییری در مسیر زندگی افراد می‌تواند پیامدهای نامطلوبی را در آینده زندگی آنها به همراه داشته باشد، بنابراین در سالروز تولد هر فرد که می‌توانست با تغییرات ناگهانی در زندگی او همراه باشد، او را تنها نمی‌گذاشتند و معتقد بودند با دور هم جمع شدن اعضای خانواده، دوستان و ... در سالروز تولد فرد و برگزاری جشن تولد می‌توانند از او در برابر ارواح شیطانی محافظت کنند و برای این‌که این کار نتایج بهتری به همراه داشته باشد بهتر است در نخستین ساعات روز هدیه فرد را به او تقدیم کرده و جشن تولد او را به این ترتیب به او تبریک بگویند.
اما من فکر مبکنم امروز برای این باید روز تولد را تبریک گفت چون بودن " دیگری " به من احساس امنیت می دهد . اینکه در این دنیای پیچیده گوشه ای هست به نام خانه دوست که بی تکلف وارد شوی ،بخندی ، اشک بریزی ، از دلتنگی ها از دل دونیمی هایت بگویی و بعد بی دغدغه رها شوی.
زادرورت تبریک به خودم .

[ 1394/04/25 ] [ 11:33 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
چی باعث میشه یک چیز دست نیافتنی میشه ؟
 اراده من ، اراده آن ، شرایط بیرونی ...
اگر تقدیر گرا باشی دست نیافتنی ها توجیه دارند ...در تقدیر وسرنوشت تو ان دست نیافتنی را قرار ندادند.پس منتظر بمان !
اگر اراده گرا باشی دست نیافتنی ها توجیه ندارند ....نخواستی از ته دلت از وجودت که نداریش !پس بخواه !
اگر عاشق باشی دست نیافتنی ها را چه جوری باید ببینی ؟
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد ازاد است



[ 1394/04/16 ] [ 19:18 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
شبهای قدر برای من که در خانواده معتقد به شریعت بزرگ شده ام کمتر از حال و هوای نوروز ندارد . این حس نو شدگی ، اینکه سه شب در سال در حلقه ای قرار می گیری که هر یک فراخور حالشان آمده اند تا  بهروزی خود را طلب کنند درست  لحظه سال تحویل که در جستجوی دگرگونی به بهترین احوالات هستیم را برایم تداعی می کند .
 شب قدر شب تجدید میثاق است با آرمان ها ، شب حساب و کتاب پس دادن به خود ، شب " خودآ " یی .  البته که چنین شبی بهترین است . شبی که باور میکنی آنقدر به شعورت و قابلیتهای ایمان دارند که  فرامی خواندت به پاسخگویی به حساب و کتاب پس دادن به گفت و گو در خصوص چرایی کارهایت ..
فرا می خواندت تا بگوید حواست هست عمر رفته بر نمی گردد ، زمان اعتباری ندارد ...
حتی فکر میکنم این که سه شب را قدر نامیده اند هم بی دلیل نیست ...
شب اول ) کجا بودی ؟
شب دوم ) کجا هستی ؟
شب سوم ) کجا می خواهی بروی ؟
به قول فردوسی بزرگ
به روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس


[ 1394/04/15 ] [ 11:00 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد دادم به دستت
مکش دریا به خون ، پروا کن ای دوست
 دوست ....دوستت....دوستدارت....دوستی .....دوستان ..... یادگار دوست !
همین .

[ 1394/04/8 ] [ 17:22 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
پیرس را خیلی دوست دارم . از اندیشمندان مکتب پراگماتیسم یا عملگرایی است . اگر چه با وجود کسانی چون دیویی ، مید و جیمز این علاقه مندی عجیب به نظر بیاد . این نوشته توضییح همین احساس است .
انطور که در موردش گفته شده  در سال1839 میلادی به دنیا امده و با اینکه بسیار باهوش و با مهارت بود ولی هرگزنتوانست ازشرایط موجود برای شهرت خودش استفاده کند . او را انسانی  به شدت منزوی معرفی کردند که هیچگاه در محافل دانشگاهی و یا فرهیختگی برجسته نشد اگر چه اندیشه های عمیقش بنیان مکتبی را ساخت که هنوز هم حرفی برای گفتن دارد .
داشتم به این فکر میکردم کسی که در جهان به شدت مکانیکی و سیطره علم تجربی به ناگاه قد علم می کند و طبیعت را یک بی تعینی عینی میداند ( در مقایل نظم علوم طبیعی ) و جهان را یک موجود زنده فرض می کند چگونه می تواند منزوی باشد . حتی فکر به این اندیشه که جهان پویاست و همانند کودکی که رشد دارد تغییر می کند هم محرک است برای تعامل برای همبالی (واژه استاد خاکی ) . همین باعث شد تا بیشتر در ارا او عمیق شوم تا انجا که به تعریفش از عقیده رسیدم . ما به چیزی عقیده داریم چون از شک در هراسیم چون این ثبات و ارامش می اورد وذهن هم تمایل به همسان سازی همه چیز وشبیه سازی دارد . شک نا ارامی و عدم استقرار دارد . عقیده باعث میشودتا جزم گرا شوی و عقیده ات را به زور بر دیگران تحمیل کنی .
این جزم گرایی وقتی شکل کلی پیدا کرد حالا می شود نظام سلطه بر جامعه بر بشریت .دولت استبداد نمونه ای از این جزم گرایی است . تا اینجا کسی حرفی ندارد و بلاشک این دو روش را تایید نمی کند .
اما اوج کار پیرس انجا ست که گفتگو و جدل و بحث با هدف متقاعد سازی ر ا هم نفی می کند . به اعتقاد او این هم شیوه ای از جزم گرایی است . این  حرف کسی نیست که در فضای پست مدرن از پلورالیسم و تکثر حرف می زند . پیرس می گوید گرچه این رو بسی معقول تر از سایر روشها ست اما به همان میزان نا موفق است .
پس راه چهارم چیست ؟ انچه پیرس به ان اشاره دارد این است که انچه در بیرون ما ست و اشیا و پدیده های خارج از ما را "مستقل از عقاید ما در باره ان ها " به نظاره بنشینیم . این اوج کار پیرس است که شاید رگه های ان در لویناس هم هست . همان دیگری ....
##########
این روزها کمتر از گذشته حال و حوصله گفت و گو ( به زعم پیرس رفتار از نوع سوم )رادارم . در این میان همه اینگونه مرا داوری می کنند که منزوی شده ام یا افسرده ویا.... اما من هیچکدام از این حس ها را ندارم وبرعکس از این شرایط دیدن دیگران مستقل از عقیده خودم لذت می برم اما انگار ما ادمها به جدل و متقاعد سازی خو کرده ایم . زندگی امان و هویتمان را به این پیوند زده ایم . مهارتی که مطمینا ریشه در فرهنگ همدلانه ندارد .

پیرس را درک می کنم  با اینکه صد سال قبل از من میزیسته ...روحش شاد



طبقه بندی: خود شناسی،
[ 1394/04/8 ] [ 16:53 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
هنوز خوب در صندلی جا نگرفته بودم که با جیغ مسافر عقبی از ماشین زدم بیرون . راننده  که خودش هم کم وبیش رنگش پردیده بود گفت :"چیزی نبود زنبور عسله . بشینید بریم ." تو راه داشتم به زنبور عسل فکر می کردم . نمی دانم چرا هر وقت صحبت این موجود دوست داشتنی به میان می آید یاد بیت مگسان گرد شیرینی می افتم . این هم یکی از هنرهای ذهن ناآرام من است که بین اجزای بی ربط دنبال ارتباط منطقی هستم . البته این بار زیاد هم بی ربط نبود بهر حال بین شیرینی و عسل وزنبور ربط وجود دارد .اما چرا مگس !
بگذریم . کمی که جلو تر امدیم هر کس شروع کرد به خاطره ای گفتن در باب زنبور گزیدگی ، انواع زنبورها ، رابطه بین قزوین و زنبور . در این میان یک اشاره ای توجه ام را جلب کرد .یکی از دوستان که ظاهرا دانشجوی معماری هم بود از قدرت عجیب زنبور های عسل در معماری موم و چگونگی طبق بندی آن مطرح کرد .
قبلا از ویژگی ذهنم برایتان گفتم . این بار رفتم به عصر حجر و انسان اولیه .به این فکر کردم که این انسان بدبخت چندین قرن و هزاره زحمت کشید تا به این معماری نیم بند برسد .چقدر هزینه کرد تا بفهمد چگونه خانه بسازد ؟ هنوز نفهمیده چرایی داشتن خانه چیست ؟ باور نمی کنید نگاهی به دادگاههای خانه و خانواده و ارا فلاسفه بزنید . بگذریم .... این اشرف مخلوقات  ظارها بسیار ضعیف تر از سایر مخلوقات به لحاظ غریزی بود ه که نتوانسته جز با تجربه به این مهارت خانه سازی برسد .آیا حکمتی در این نهفته بود ؟
بعضی از فلاسفه برای اینکه چیستی انسان را توصیف کنند سعی می کنند تا او را از سایر موجودات جدا کنند . در چارچوب مدل بلوم یکی از راههای فهم چیزی مقایسه ان با سایر چیزها ست . انسان همیشه بین دو حد حیوانی والهی قرار دارد .پس با مقایسه با هر کدام از دو سر طیف می شود به فهمی از انسان رسید .
یکی از وجوه افتراق اسنان و حیوان هم همین دامنه غریزه است . بررسی رفتارهای حیوانات نشان می دهد که آنها در قوه غریزه به مراتب جلوتر از انسان هستند و همین زندگی انها را راحتتر کرده است . در حالیکه انسان باید با فعالیت های فکری خود همه چیز را درک ، کشف کند و بعد سازه ای برای مقابله با شرایط موجود ارایه دهد .
همین است که  به تعبیر لاندمان انسان "مخلوق خلاق " است .

رسیدیم میدان آزادی و من با لبخندی از ماشین پیدا شدم . فکر کنم بعد از این به جای مگس یاد "لاندمان "بیفتم .شما چطور ؟


[ 1394/02/6 ] [ 13:40 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
وقتی برای پژوهش موضوع را انسان قرار می دهیم با دو چالش اساسی روبرو می شویم :
1. انسان تنها موجودی است که قادر است در مورد خودش پژوهش کند واین کار را دشوار می کند از آن جهت که به دلیل خودآگاهی که از قبل در مورد نوع انسان دارد نمی تواند بی طرف باشد و انگار که خود ذینفعی در موضوع مورد پژوهش است .
2. انسان بودن یک رخداد نیست بلکه یک تکلیف است .یعنی من چون انسان هستم مکلفم به وجود خود تعیین ببخشم .موجودیت انسان فارغ از خواست و اراده اش نیست . هر انسانی برای اینکه به وجودش معنا بدهد وآن را موجود کند باید به ابزارهایی از معیار و ارزش و هنجار و باور مجهز باشد . دقیقا تفاوت انسان ها از همین ابزارها اغاز می شود .برخی ترجیح می دهند با سنتهای نیاکان یا باور های دینی  معیارهایش موجودیت خود را تحقق ببخشند .برخی فلسفی وگروهی علمی مثل آنچه در تکامل به آن پرداخته می شود  و عده ای هم هرهری مسلک .پس چالش دوم فهم انسان موجود است که بر چه اساسی خود را موجود می کند .

[ 1394/02/5 ] [ 18:43 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
این طور که می گویند تا آخر فروردین هنوز سال نو را می شود تبریک گقت . امروز هم آخرین فرصت است برای تبریک سال 94 که امیدوارم اتفاقات خوبی برای همگی رقم بخورد .
چه خوب که هنوز این بهانه ها هستند . اجبار برای تبریک ها ی  مجازی برای این که بگوییم هستیم .
این روزها واقعا " هست " چگونه مصداق پیدا می کند ؟

[ 1394/01/30 ] [ 15:53 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]

خب، این یک دغدغه همیشگی من است که تصور کنم اگر یک بار دیگر کودک می‌شدم و امکانات روتین حال حاضر مثل دسترسی به اینترنت و گوشی‌های هوشمند و تبلت و کامپیوتر را می‌داشتم، چطور آدمی می‌شدم. در دید اول، به نظر می‌رسد، این فناوری‌های و این حجم از دانش همیشه در حال دسترس، باید مغزهای من و شما را آماده‌تر، تیزتر، پویاتر و مطلع‌تر بکنند.

اما آیا واقعا همین طور است؟!

این روزها، فشار روی مغزهای ما بیشتر از هر وقت دیگری شده است، نه به خاطر اینکه مشغول اندیشه‌های ژرف هستیم، بلکه به خاطر اینکه وقتی در اینترنت وارد سایت‌های می‌شویم، یا وقتی با گوشی یا تبلت خودمان، وایبر را باز می‌کنیم، با انبوهی از اطلاعات، شامل اطلاعات خبری، جملات قصار، لطیفه‌ها، واقعیات درست و نادرست و شایعات، به صورت فشرده و در کنار هم روبرو می‌شویم. پردازش این اطلاعات و پرش از یکی به دیگری و نیز تصمیم گرفتن برای اینکه کدام را هضم کنیم و کدام یک را به کناری بنهیم، اصلا کار ساده‌ای نیست.

اما سی سال پیش و یا در عصر جوانی مادرها و پدرهای ما وضعیت چطور بود؟

نگارنده همین دو هفته قبل، در حال که با نخوتی ناخواسته، مشغول تشریح یکی از نتایجی بود که با ملاحظه وضعیت آشفته جهان حاضر به آن رسیده بود، با صحنه عجیبی مواجه شد.

پدر و مادر، در سکوت مشغول گوش کردن اظهارات حقیر بودند که ناگهان، مادر با خونسردی نظر من را تأیید کرد و آنگاه از حفظ و تنها متکی به حافظه خود، پنج شش صفحه‌ای از یک کتاب را با دقت قرائت کرد که تأییدکننده نتیجه‌گیری من بودند.

راستش بسیار شگفت‌زده شدم و اصلا انتظار نداشتم که مادرم بعد چند دهه، هنوز هم به صورت کاملا دقیق، کتابی را که در جوانی خوانده بود، به یاد بیاورد، آنگاه به خودم فکر کردم که دنیای مدرن چه بر سر مغزهای ما آورده است و منی که گاهی حتی زحمت به یادآوردن ساده‌ترین چیزها را به خودم نمی‌دهم و بالافاصله در گوگل، جستجو می‌کنم!


از گوشی‌های هوشمند خودمان، شروع می‌کنم، این ابزارهای مدرن، در حکم چاقوهای سوئیسی چند کاره شده‌اند و کارهای عجیب و غریبی می‌کنند، آنها در درون خود فرهگ واژه‌ها، ماشین حساب، مرورگر وب، ایمیل، اپلیکیشن‌ها بازی، تقویم، ضبط کننده صدا، پیشبینی‌کننده وضعیت آب و هوا، جی پی اس، ابزارهای تایپ و ارسال به شبکه‌های اجتماعی، فیس‌بوک و البته چراغ قوه دارند!

چند دهه قبل اصلا در تخیل ما نمی‌گنجید که چنین چیزی را در جیب داشته باشیم، اما همین راحتی دسترسی، مشکل بزرگی به نام مالتی تسک شدن یا چندکارگی در آن واحد را باعث شده است.

ما در سر میز نهار، یادمان می‌افتد که بد نیست، عکسی از میز غذایمان بگیریم و در اینستاگرام ارسال کنیم، یا حین تماشای فوتبال، توییت می‌کنیم، یا وقتی که داریم درس می‌خوانیم، بی‌اختیار هوس چک کردن توییتر به سرمان می‌زند.

خب، ممکن است بگویید مگر مالتی تسک شدن، چه مشکلی دارد؟ غیر از این است که ما از همه لحظه‌های مرده خودمان استفاده می‌کنیم و با انبوهی از مردم غئب از نظر هم در ارتباط قرار می‌گیریم؟

چرا اتفاقا یک مشکل بزرگ وجود دارد:

«ارل میلر» که دانشمند علوم اعصاب در دانشگاه MIT است، بر این باور است که اصلا مغزهای ما به صورت ذاتی برای چندکارگی طراحی و سیم‌کشی نشده‌اند! یعنی آن هنگام که تصور می‌کنیم، در آن واحد داریم چند کار را انجام می‌دهیم، در توهم محض هستیم و در واقع داریم خیلی سریع، از کاری به کار دیگر پرش می‌کنیم!

همین مسئله باعث می‌شود که کارایی به شدت پایین بیاید و میزان هورمون‌هایی در بدن ما که هنگام مواجهه با تنش، ترشح می‌شوند، افزایش یابند. وقتی مقدار هورمون‌های کورتیزول و آدرنالین در بدن ما افزایش یابند، و تحت تأثیر این هورمون‌های عملکرد شناختی ما مختل می‌شود.

مسئله دیگر فعال شدن مسیر لذت‌جویی ما است. در دنیای همیشه متصل به اینترنت، مغز ما ناخودآگاه در دام لذت‌جویی می‌افتد، ما سعی می‌کنیم که همیشه به طریقی محرکی خارجی برای فعال کردن مدارهای لذت مغز خودمان پیدا کنیم. این محرک‌های خارجی که حالا به یاری اینترنت، خیلی سریع و‌ آسان می‌شود به آنها رسید، چیزهای متفاوتی می‌توانند باشند: اخبار هیجان‌انگیز، عکس‌های اینستاگرام، نوشته‌های وایبر، واتس اپ، توییتر و فیس‌بوک و …

چشم که بر هم بزنید، می‌بینید که میزان تمرکز و توجه شما به شدت پایین آمده است، دیگر نمی‌توانید دقایق متمادی کتاب بخوانید یا روی یک کار دیگر تمرکز داشته باشید، چون مغز شما، برای «پرش» و «از این شاخ به آن شاخ شدن»، پرورش پیدا کرده است. مدار پاداش و لذت مغزهای ما، تحت این شرایط همیشه در پی کام‌جویی است.

به سال‌ها و دهه‌های پیش فکر کنید، ما آن زمان اگر مشغول کاری بودیم، حتی ممکن بود پاسخ تلفن ثابت خودمان را هم ندهیم. ما در آن زمان برای یک عصر و شب، حداکثر انجام دو سه کار بود: عصر پیاده‌روی می‌کنم، بعد درس می‌خوانم، آخر شب هم مطالعه آزاد!

اما حالا چه؟ ممکن است به ظاهر تصور کنیم که باز هم همین کارهای قدیمی را می‌شود انجام داد، اما باید بگویم الان دیگر وارد عصری شده‌ایم که مردم گوشی‌های خود را به توالت هم می‌برند! بنابراین برنامه واقعی ما، یک فهرست بسیار مفصل است که کارهای اصلی‌مان، در میان آنها گم و محو می‌شوند.

مانیای اطلاعات

گلن ویلسون – استاد روانشناسی کالج گرشام لندن- نام «مانیای اطلاعات» را به وضعیت حاضر داده است. در این زمینه، او یک تحقیق جالب انجام داده است:

بیشتر ماها تصور می‌کنیم که ضریب هوشی یا IQ، چیز ثابتی است، اما خب، ما در شرایط مختلف، میزان IQ مؤثر متفاوتی داریم. آقای ویلسون در تحقیق جالب خود متوجه شد که اگر شما مجبور و متعهد به انجام کار مهمی باشید و آنگاه بدانید که در اینباکس ایمیل خود، یک ایمیل نخوانده دارید، ضریب هوشی مؤثر شما، ۱۰ واحد کاهش پیدا می‌کند.

حالا از شما می‌پرسم، اگر فرضا، کسی به شما می‌گفت که در ازای واگذار کردن بخشی از ضریب هوشی خودتان، حاضر است مبلغ کلانی به شما بدهد، این پیشنهاد را قبول می‌کردید؟ آیا حاضر بودید مثلا ضریب هوشی ۱۱۰ خوب خودتان را با ضریب هوشی ۱۰۰ عوض کنید؟!

اما در عصر حاضر، اگر نیک بیندیشید، ما به صورت مستمر، خیلی بیشتر از این مقدار ضریب هوشی را از دست داده‌ایم.

باز هم جالب است بدانید که کاهش توانایی‌های شناختی ناشی از چندکارگی یا مالتی تسکینگ، حتی از مصرف مخدرهایی مثل ماری جوانا هم بیشتر است!

تمام شد؟

نه!

راس پالدرلم -دانشمند علوم اعصاب استفنورد- در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که اگر در حین چندکارگی، شما مشغول یاد گرفتن چیزی باشید، این اطلاعات وارد بخش‌های اشتباهی در مغز شما می‌شوند.

مثلا اگر در حال سریال دیدن، بخواهید درس هم بخوانید، اطلاعات درسی که باید وارد بخش ایده‌ها و فکت‌ها مغز شما شوند، وارد بخشی از مغز به نام اجسام مخطط می‌شوند که مرکز مهارت‌ها و اعمال هستند. اما اگر تلویزیون را خاموش کنید، اطلاعات خیلی راحت وارد هیپوکامپ می‌شوند تا در آنجا سامان داده شوند. در این صورت بعدا، خیلی راحت‌تر به یاد آورده می‌شوند.


آیا چندکارگی مشکلات دیگری نیز در بر دارد؟

بله! در هنگام چندکارگی، مغز، سوخت بیشتری می‌سوزاند و نورون‌ها یا سلول‌های مغز، زودتر خسته می‌شوند. به علاوه میزان اضطراب و تنش شما هم افزایش می‌یابد.

مسئله دیگر این است که چندکارگی مستلزم، تصمیم‌گیری‌های مکرر است: به کارم ادامه بدهم، یا جواب پیامک را بدهم؟ آیا پاسخ این ایمیل را بدهم یا حدفش کنم؟ لایک بزنم یا نزنم؟

این تصمیم‌گیری متعدد کوچک، عملا برای مغزهای ما خسته‌کننده هستند و سرانجام ما به جایی می‌رسیم که تبدیل به آدم‌های تکانه‌ای می‌شویم، یعنی آن کنترل سابق را روی کارها و اعمال خودمان، حتی در دنیای واقعی هم از دست می‌دهیم! یعنی ممکن است، این روند ما را تبدیل به آدمی کند که در مقابل تکانه‌ای مثل خوردن چند تکه شیرینی یا خرید چند چیز غیرضروری هم نتوانیم، مقاومت کنیم.

در یکی از پست‌های آینده «یک پزشک» برایتان در مورد فواید نوشتن به صورت دستی و با قلم و کاغذ خواهم نوشت، بیشتر ما تصور می‌کنند که تایپ کردن نوشته‌ها و رد و بدل کردن ایمیل‌ها، جانشین خوبی برای کار خسته‌کننده نامه‌نگاری و روند وقت‌گیر و پرهزینه، ارسال سنتی نامه هستند.

اما الان ما با اینباکس‌های همیشه پر روبرو هستیم، خیلی از این ایمیل‌ها اصولا حاوی چیزهای مهمی نیستند، مثلا حاوی یک عکس یا ویدئوی سرگرم‌کننده هستند که دوستی برای ما فرستاده خیلی از آنها هم اصلا اسپم هستند. اما حتی ایمیل‌هایی که حاوی نوشته‌های اصلی دوستان ما هستند، خیلی وقت‌ها کیفیت خودشان را از دست داده‌اند، دسترسی همیشگی ما به اینترنت باعث شده است که خیلی بی ملاحظه، هر اندیشه‌ای را که لحظه‌ای به ذهنمان خطور کرده، بنویسیم. حتی بسیاری از ایمیل‌های ما، حاوی سلام و احوال‌پرسی‌های روتین نیستند یا محتوای بی‌ادبانه‌ای دارند که همه اینها به خاطر سرعت نگارش آنهاست.


به سوی دنیای تکانه‌ای‌تر با خلاقیت محدود

اما دوست ندارم، بیشتر در مورد مضرات ایمیل حرف بزنم، چون اگر خوب نگاه کنید، می‌بینید که ایمیل هم اصولا دارد به چیز قدیمی‌ای تبدیل می‌شود. ما الان وارد دوره‌ای شده‌ایم که حتی در ایران خودمان، دوستان ما به جای ایمیل کردن عکس و مطلبشان، آنها را به صورت پیام‌های فیس‌بوکی یا دایرکت‌های توییتری یا پیام‌های وایبری می‌فرستند.

بله! دیگر ایمیل هم تبدیل به فرایند خسته‌کننده ارتباطی آدمهای سی سال به بالا شده است و راست‌اش را بخواهید، نسل کاربران فیس‌بوک هم از آدم‌های نوجوان و جوان، به سمت آدم‌های میانسال تمایل پیدا کرده است. البته در ایران ما هنوز شاید تعداد کاربران نوجوان و جوان فیس‌بوک زیاد باشند، اما در غرب، عدم تمایل نوجوان‌ها به فیس‌بوک و مسن شدن کاربرهای قدیمی آن محسوس است، به عبارتی فیس‌بوک، هم‌اینک در حال تبدیل شدن به شبکه اجتماعی پدر و مادرهایی با بچه‌های مدرسه برو شده است.

اصولا وقتی شما می‌توانید خیلی راحت و به صورت چت زنده، با کاربران دیگر از طریق اپلیکیشن‌های پیام‌رسانی مثل لاین، واتس اپ، وایبر و تانگو در ارتباط باشید، چرا سراغ فیس‌بوک بروید؟

حتما فکر می‌کنید، تبدیل به آدمی شده‌ام که نمی‌توانم خودم را با واقعیات موجود، تطبیق بدهم؟

اما باید بگویم این روزها از دیدن وایبر، وحشت می‌کنم! وحشت من بابت چیست؟

عمده وحشت من این است که کاربران وایبری را حتی ناتوان از ابراز احساسات خودشان می‌بینم.

دیروز، ایران در جام ملت‌های آسیا، در یک بازی دراماتیک، به عراق باخت.شخصا منتظر بودم، دوستانم در وایبر، شکوه و شکایت کنند، ناراحتی خود را نشان بدهند و آنهایی که فوتبالی‌تر هستند، مسئله را تحلیل هم بکنند. اما در کمال تعجب دیدم، که دوستانم، چند جوک را که متعاقب بازی درست شده بود، به صورت مکرر کپی پیست می‌کنند و وارد همه گروه‌هایی که عضوشان هستند، می‌کنند!

1-24-2015 11-55-50 AM1-24-2015 11-49-13 AM

چرا این طور شده است، موضوع مسلما محدود به بازی دیروز نیست. چرا در وایبر، کاربران بیشتر کپی پیست می‌کنند و قدرت اظهار نظر و بروز احساسات خود را از دست داده‌اند؟

من خودم دلیل را در ۲ چیز می‌بینم:

۱- کم شدن اندوخته اطلاعاتی توده مردم و کاهش شدید جسارت محتواسازی و توانایی‌هایی نگارشی آنها

۲- دوپامینی شدن آنها! یعنی مدار پاداش و لذت در مغزهای کاربران اینترنت آنقدر تقویت شده است که ترجیح می‌دهند به جای وقت صرف کردن و زحمت برای نوشته‌های شخصی، با کپی پیست، ده‌ها مطلب بی‌ارزشی و دریافت متقابل آنها، محرک‌هایی برای تقویت دائم این مدار داشته باشند.

و برای این اینکه تحت تأثیر قرار بگیرید، صلاح می‌بینم که آزمایش مشهور و تکان‌دهنده‌ای را برایتان توضیح بدهم که توسط پتیر میلنر و جیمز اُلدر انجام شده بود:

آنها الکترودهایی در مغز چند موش، روی بخشی از سیستم لیمبیک به نام هسته accumbens قرار دادند. این بخش از مغز، بخض مهمی در مدار لذت است، وقتی کسی قمار می‌کند و برنده می‌شود، همین قسمت تحریک می‌شود، در مورد یک معتاد به کوکائین، یا کسی که لذت جنسی را تجربه می‌کند، باز هم همین بخش فعال می‌شود.

این دو دانشمند، در قفش موش‌ها، اهرم کوچکی را قرار دادند، طوری که اگر موش اهرم را تکان می‌داد، سیگنالی از طریق الکترود به مغزش و این بخش فرستاده می‌شد.

1-24-2015 12-01-16 PM


جای تعجی نیست که بعد از انجام این کار، عملا تنها کاری که موش‌های انجام می‌دادند، تکان دادن این اهرم بود!

سرانجام موش‌ها از خستگی و گرسنگی تلف شدند!

آیا این آزمایش چیزی را به خاطر شما می‌آورد؟!

بله، اگر دنبال‌کننده خبرهای فناوری باشید، شاید یاد مرد سی ساله‌ای در ژوانگژوی چین بیفتید که خستگی سه روز گیم به صورت مستمر، او را پا درآورد، یا مردی کره‌ای را که بعد از ۵۰ ساعت ویدئوگیم کردن، دچار سکته قلبی شد!

اما از طرفی این آزمایش، باید ما را یاد خودمان پای گوشی‌های هوشمند و تبلت‌هایمان بیندازد. ما ممکن است، مانند آن موش‌های یا مردهای چینی و کره‌ای دچار مسئله عمده‌ ظاهری نشویم، اما مگر تنش‌های بی‌جهت، کم‌خوابی، بی‌سوادی، از دست دادن توانایی‌های خلاقانه، چیزهای کمی هستند؟

منبع: گاردین (با تغییرات و اضافات و تلخیص) . نقل از وب سایت خوب یک پزشک
[ 1393/11/12 ] [ 11:14 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]

مهربان !
فرمودی پس از هر سختی ، گشایشی قرار داده ای...
 عاشقی  که دلبسنه رنج دانایی است ، این رحمت تو را چگونه باید معنا کند ؟....
باشد که مرا به رنج گشایش دهی ....


[ 1393/10/29 ] [ 18:35 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
الان تقریبا چهارماهی هست که هفته ای دوبارمهمان راه قزوین هستم و این خودش فرصتی به یاد ماندنی است .تقریبا هفته ای نبوده که دست خالی برگشته باشم . حالا دیگر کم کم سفر هفتگی برایم شده رفتن به دل ماجرا یی نو و همین هیجان کافی است برای زندگی های یکنواخت و ماشینی امروزی . برخی نوشته های این وبلاگ هم برگرفته ازهمین سفرهای هفتگی است . فکر کردم ازاین به بعد با این عبارت به نوشتن خاطرات این تجربه ادامه بدهم .تا چه قبول افتد ...
اما یکی از این تازه از تنور درامده ها :
انقدر عصبانی بود که یادش رفت برای شنیده شدن اعتراضش ، ممکن است  پرده گوش من پاره شود !
تقریبا از قزوین تا نزدیکی کرج هیچ سخنی نگفت .اصلا انگار مسافری در ماشین نبود و رادیو خبری پخش نمی کرد. برای من دیدن صحنه تصادف  اتفاق عجیبی نبود . درست مانند تیتراژ سریالهای هفتگی که همیشه ثابت است اما نمی دانم برای راننده  خطی میان سالی چون او این رفتار مردم که در مواجهه با  صحنه تصادف سرعت را کم کرده تا صحنه تصادف را از دست ندهند  ، چرا این قدر ناراحت کننده بود ؟
از انجا بود که ماجرا آغاز شد و او یک نفس حرف زد تا ترمینال آزادی .در واقع بمباران شدیم با یک دنیا کلمات ارزشی در مورد ایرانی ها !!!! با این ترجیع بند که شما هنوز جوانید مانده تا این چیزها را بفهمید ..
بعد از اینکه از ماشین پیاده شدم سعی کردم تا چرایی خشم او را بفهمم . با توجه به شغلی که دارد به گمانم "تصادف " کابوس زندگی اوست . رخدادی که احتمال وقوعش کم نیست . جاده های غیر استاندارد ، ماشین های نه چندان استاندارد ، زندگی که برای تامین هزینه هایش مجبوری غیر استاندارد کار کنی . ریسک هایی است که او هر روز به جان می خرد .
فریاد و خشم او در واقع فریادی است که همه ما درون خود فروخورده ایم و به هنگام مواجهه با کابوس ها یمان سر بر می دارد . او به نگاه تفرج گونه مردم اعتراض داشت شاید چون فریاد رسی در بین مردم ندارد . به یادم امد من هم روزی همین گونه فریاد می زدم. واصلا نگران پاره شدن پرده گوش بغل دستی ام نبودم....

من نگران سرمایه های پولی برباد رفته به واسطه اختلاس ها نیستم .من نگران فرار سرمایه های انسانی از کشور نیستم . من نگران  کمبود سرمایه اجتماعی ام

نگران روزی هستم  که دیگر دل ایرانی برای ایرانی نتپد .

درس این هفته : یادم باشد گاهی صحنه هایی که با دیدن آنها سرگرم می شوم ؛کابوس زندگی دیگری است .




[ 1393/10/29 ] [ 16:20 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
گاهی وقتها فکر میکنی هر چقدر با خودت رو راست تر باشی زندگی  راحتتر است . اما این همه ماجرا نیست .
در جامعه ای زندگی می کنیم که ادمها به سرعت هویت خودشان را با روح تو پیوند می زنند . گاهی از تو می خواهند همان معامله ای که خودواقعی اشان با آنها می کند تو نیز با خود انها انجام دهی  وسرپوش باشی بر عیبهایشان یا حتی با فتوشاپی مبرا از کجی و معوجی ها .
وای به حالت اگر از جنس ایینه باشی . ان وقت مجبور می شوی ( نه اینکه بخواهی مجبورت می کنند  ) بشکنی . همان مهربان های دیروز که سنگریزه ها را از جلوی پایت کنار می زدند و در دامن خود جا می دادند حالا  به یک باره سنگهایشان را به سمتت پرتاپ می کنند .
هر چقدرهم که چابک باشی از دست یکی دو سنگ اول نمی توانی در بروی . یک گوشه ایینه ات می شکند و در هزار توی ادمها گم می شود.
یا باید بمانی وگوشه ات را بیابی و یا تا ابد بی آن سر کنی شاید بفهمی کجا زندگی می کنی .
و من ترجیح می دهم این نیز بگذرد ........................شاید اینبار بفهمم.


[ 1393/10/20 ] [ 14:35 ] [ زهرا رهایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

ناهید از خدایان باستانی و و نمادی از رسایی و کمال زن، فریادرَس و پشتیبان زنان است.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
href="http://www.k2cod.com">وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ
Free Page Rank Tool